قبض روح

چقدر  واژه لیس بزند این ذهن سگ سار

 

تا شاید یکی ... شاید هم هیچ یک

نه!! شباهتی در کار نیست ...

هیچ واژه ای استخوان بندی تو را ندارد

هنوز هم از لا بلای سکوت سنگین صندلی رو به رو

صدای سکوت های سنگینت را بلند بلند می شنوم

هنوز هم مثل قدیم هیچ شباهتی با گذشته ها نداری
.
.
.
حلقه های دود حلقم را حلقه میکنند

حلقه های اشک در چشمم حلقه می زنند از

                                                             حلقه هایی که یکی را در انگشت دست چپم کردی

 

 

 

یکی را چند شب پیش جلوی پای راستم انداختی...زیر همین صندلی رو به رو

هنوز هم مثل قدیم هیچ شباهتی با گذشته ها نداری
.
.
.
گارسون برای ما دو تا بستنی شکلاتی بیار لطفآ...

هوا هنوز به اندازه ی روابط ما سرد نشده

مردم پالتو پوست می پوشند

می بینی !!!؟

نه!!! تو هیچ وقت چشمت دنبال مال و منال مردم نبود

هیچ وقت مهم نبود چه کسی چه چیزی پوشیده

هیچ وقت مهم نبود

چه کسی؟؟؟...

هنوز هم مثل قدیم شباهتی با گذشته ها نداری
.
.
.
هوا طاقت سرمای روابط ما را ندارد

بیا سایه ات را از روی صندلی رو به رو بردار

بدون هیچ چشم داشتی ترکم کردی

که اگر چشم داشتی می دیدی من افیونیم که به تو معتاد شده ام

بر خلاف گذشته ها چقدر شبیه قدیم شده ای...
انگار تار و پودت از رشته های یخ به هم تنیده شدند
.
.
.
سگ ذهنم پایه های صندلی خالی رو به رو را بو می کشد

شاید چیزی ... شاید هم هیچ چیز...

_آقای گارسون کرایه ی این صندلی خالی رو به رو چقدر میشود؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ توسط مهدی استخر نظرات () |

دیر کرده بود مثل همیشه و این اصلن قابل تحمل نبود

 

گاهی نگاهی به پشت ساعت می انداخت فکر می کرد حتمآ ساعت ایرادی پیدا کرده که

زمان نمی گذرد .

عقربه ها را برد جلو انقدر که از زمان پیش افتادند اما فایده ای نداشت عقربه ها گذشتند

اما زمان..

چشمش پر بود از تصویر قرص و شربت و دارو های مختلف .

پنجره صدای هیچ عبوری را در حافظه ی موقت خود ضبط نکرده بود

مثل داستان ها برگه ای کوچک و سفید کنار آینه چسباند و زیر آن تاریخ زد و خداحافظ

نوشت

کنار پنجره امد از لبه ی آن بالا رفت تا خود را پرت کند در آغوش پیاده رو

اما بخودش آمد ارتفاع بیشتر از انی بود که یک خود کشی ناموفق بماند. حسابی فکرش

آشفته شد

و سخت  ترسید

 از مرگ از ارتفاع...

ناگهان در باز شد مرد با صدای بلندی گفت: دوسِت دارم عزیزم ببخش که...

و زن که غرق در افکار تردید آمیزش روی پره ی پنجره ایستاده بود

تعادلش را از دست داد وچند لحظه بعد نقش پیاده رو شد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٧ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط مهدی استخر نظرات () |